تبليغاتX
Hard Rock Coffee

Hard Rock Coffee


      راهی برای فرار نیست ... ! تو خودت به دست خودت اسیری !  بعضی وقتها دلم میخواد غرق بشم ... غرق هر چی که از این لعنتی نجاتم بده !

   تا دلت بخواد صحبت هست واسه گلایه و گریه زاری ...  ولی نمی ونم چرا این شب ها آدم رو اینجور اسر می کنن !

   انگار تنها خواسته ی وجودم نوشتنه ... ولی نمی دونم از چی !

  ...
...

   کاش می شد راهمونو می شناختیم ! کاش می شد سد ها رو بر می داشتیم !

 " آتش بزن سیگارهایت را در گلویم ... "

   این درد یکی نیست ! درد هزارانه ... سخن یک نفر نیست ، حرف دها نفره !

    " بزرگ ترین بدبختی ان است که ندانیم چه آرزویی داریم ! "

  واقعا کدوم یکی از ما به صراحت می تونیم جمله به جمله  آرزوهامونو به کاغذ بیاریم ؟ کار سختیه ...

           کاش مزه ی چندش آوری که بعضی وقتها تو شناخت خودم بهم دست میده وجود نداشت !  ولی حیف ...


+ نوشته شده در 2008/4/21ساعت 10 PM توسط کافه چی |


 

آتش بزن سيگارهايت را در گلويم

زنده مي مانم...

تف کن مردانگيت را توي صورتم

از نجاست پس نمي زنم...

من هر شب ? بار خودم را آب مي کشم

با .......

کر نيست اما کفايت مي کند

هيچ رکعت نماز صبح را

کفايت مي کند

هيچ را...

نماز را...

صبح را...

اصلا بيا ما هم کفايت کنيم

من تو را کفايت مي کنم

تو من را کفايت کن

من کفايت تو را مي کنم

تو کفايت من را بکن

خوب کفايت کردني است

هميشه ي خدا کفايت کردني بوده ...

ربطي  هم به نامرد بودن تو

 يا باکره بودن من ندارد

مي بيني رفيق ؟

من حالم خوب است

فقط کمي فاحشه شده ام

کمي پرده ... پرده ...

پرده ها را بکش

وقتي آتش مي زني سيگارت را در گلويم.....

 

+ نوشته شده در 2008/4/10ساعت 10 PM توسط Rock Soldier |


 

     امسال حتی ماهی هم نداریم . ساعت ۱۰ شبه ولی هنوز هیچی واسه فردا صبح حاضر نیست . تفصیر کیه نمیدونم . مثل همیشه کافه با یکی از اون شبای تلخش رو به روست . چراغ بیرون کافه به رنگ های نارنجی و قرمز روشنن . داخل کافه چند نفر اون ته نشستن . مثل اینکه با هم اختلاف دارن .

 نمی تونم باور کنم که فردا صبح ، ساعت ۹  ، قراره به یکان عدد سالهامون به ۷ برسه .

 

 خدایا آیا عمر ما به قرن بعد قد خواهدداد ؟  خدیا آیا عید نوروز سال بعد رو خواهیم دید ؟ خدایا آیا فردا صبح برای تحویل از خواب بیدار خواهیم شد ؟

  با خودم میگم : بسه بابا ! تو هم شورشو در آوردی دیگه . امشب شب عیده . چقدر میخوای از این حرف های مایوس کننده بزنی ؟ یکم بشین خوش باش . با خودت حرف بزن و خاطرات رو مرور کن .

   یادمه سال پیش موقع تحویل ساعت ۳ شب بود . همه خواب بودند ! همه ... فقط من بیدار بودم . موقع تحویل که شد لباسهامو پوشیدم و نشستم پای یه سفره ی کوچیک و برنامه های تلویزیون رو دنبال کردم ، تنهای تنها ...

   یک سال پر خاطره گذشت ، واسه من که خیلی حوداث بزرگی رخ داد . شاید نوع این حوادث با اونایی که فکر می کنید فرق داشته باشه . تو این سال تو وجودم یه سنگ رشد کرد ! یه سنگ که همیشه تو اوج شادی ها به روحم سنگینی میده و اجازه نمیده خوشی به معنای واقعی رو داشته باشم .

   از تابستونش بگم که با دوستام هر روز صبح میرفتیم با هم ورزش میکردیم . عصر ها میرفتیم بیرون و کلی خاطره ی خوب داریم . از پاییز و روع ترم ۳ بگم ؟ یا از اون برف سنگینی که باعث تعطیلی ۲ هفته ای دانشگاه شد ؟

 

 تا دلتون بخواد خاطره هست  ! حتی این نوشته هم خودش یه روزی یه خاطره میشه .

  نمیدونم چرا حال و هوای قدیما رو ندارم ! چرا مثل قدیما شب عید قهوه رو شیرین نمی کنم !  نمی دونم...

  شایدم می دونم ولی ...

 

 به هر حال ۸۶ هم به پایان رسید . به امبد ۸۷ بهتر و شادتر !

 

      عیدتون مبارک !

 

             

+ نوشته شده در 2008/3/19ساعت 10 PM توسط کافه چی |


موج اف -ام .... فرکانس... رادیو هاراد راک کافی ! شب همگی بخیر ! هی ! میدونم دوست نداری تو کارات دخالت کنم ولی سعی کن امشب به رادیو خوب گوش بدی ! هر کاری که میکنی ! اگه پشت فرمونی و پشت ترافیک سنگین و موج پر سر و صدای بوق های اتومبیل ها اطرافت هستی ! یا تویی که داری تو خونه با خواهرت مشاجره می کنی... امشب میخوام براتون یه قصه تعریف کنم . قصه ی پریان ! قصه ی یه گل... 250 سال پیش از میلاد در چین باستان، شاهزارده ی تینگ زدا ، آماده ی تاج گذاری می شد ، اما بنا به قانون باید اول ازدواج میکرد . از آنجا که همسر او ، ملکه آینده می شد ، باید دختری را پیدا میکرد که بتواند به او کاملا اطمینان کند . با مرد خرمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند و دخنری را که سزاوار ازدواج با امپراتور باشد ، انتخاب کند . خانم پیری که سال ها در قصر خدمت کرده بود ، ماجرا را شنید و به شدت غمگین شد . دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود . وقتی به خانه برگشت و ماجرا را برای دخترش گفت ، تعجب کرد . چرا که دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . خانم پیر با اندوه گفت : " دخترم ، می خواهی ان جا چه کار کنی ؟ آن جا فقط زیباترین و ثروت مندترین دختران دربار حضور دارند . این فکر جنون امیز را از سرت بیرون کن ! می دانم که رنج می کشی ، اما رنج را به جنون تبدیل نکن ! " و دختر پاسخ داد : " مادر عزیزم ، نه رنج می برم و نه دیوانه ام ، می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما این فرصتی است که دست کم یک بار نزدیک شاهزاده باشم . این خوشحالم می کند . می دانم سرنوشتم چیز دیگری است " شب وقتی دختر به قصر رسید ، زیباترین دختران با زیباترین لباس ها و زیباترین جواهرات آن جا بودند تا شاهزاده آن ها را انتخاب کند . شاهزده در میا درباریان ایستاد و شرایط رقابت را اعلام کرد : -" به هریک از شما دانه ای می دهم . کسی که بتواند در عرض شش ماه ، زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده ی چین می شود " دختر دانه را گرفت و در گلدانی کاشت ، و از ان جا که مهارت چندانی در باغبانی نداشت ، با دقت و بردباری به خاک گلدان رسید ، فقط دلش میخواست زیبایی گل ، به اندازه ی عشقش باشد و به نتیجه ی کار اهمیتی نمی داد . سه ماه گذشت ... و هیچ گلی سبز نشد . دختر هر چیزی را امتجان کرد ، با کشاورزها و کارگرها صحبت کرد . راهها ی مختلف گلکاری را به او آموختند ، اما هیچ کدام از این راه ها نتیجه نداد . هر روز احساس می کرد از رویایش دورتر شده است اما عشقش مثل قبل زنده بود. سرانجام ، شش ماه گذشت ، و هیچ گلی در گلدانش سبز نشد . با این که چیزی برای نمایش نداشت ، اما می دانست در آن دوران چه قدر زحمت کشیده ، بنابراین با مادرش صحبت کرد که بگذارد در روز و ساعت موعود ، به قصر برود . در دلش میدانست این اخرین ملاقات با معشوق است ، و دلش نمی خواست به هیچ دلیلی در این دنیا ، آن را از دست بدهد . روز ملاقات فرا رسید . دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند ، و دید همه ی دختران دیگر ، تنایج خوبی گرفته اند : هر کدام گل بسیار زیبایی ، به رنگ ها و شکل های مختلف ، در گلدان های خود داشتند . لحظه ی موعود فرا رسید . شاهزاده وارد شد و هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد . وقتی کارش تمام شد ، نتیجه را اعلام کرد . دختر خدمتکار ، همسر آینده ی او بود . همه ی حاضران اعتراض کردند و گفتند که شاهزاده درست همان کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده بود است . شاهزاده با خونسردی دلیل را توضیح داد : -" این دختر، تنها کسی است که گلی به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند ، گل صداقت . همه ی دانه هایی که به شما دادم ، عقیم بودند ، امکان نداشت گلی بروید ."

+ نوشته شده در 2008/2/28ساعت 9 PM توسط کافه چی |


 

 غرق کارهای روزانه بودم ! هیچ حواسم به اتفاق های دورو برم نبود . با کسی کاری نداشتم و سرم تو لاک خودم بود ! از بیرون اتاق صدای گفت و گوهایی به گوشم می رسید ! برای چند لحظه متوجه اون صداها شدم و یه جمله ی غریبه و شاید آشنا  به بک دفعه همه چیز رو بهم زد ! اون بی خیالی و بی حسی رو وازگون کرد . حس کردم چقدر دلم براش تنگ شده ... !

   فورا گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم ! همیشه خیلی ساده صحبت می کنیم ! خیلی خیلی ساده !

 - سلام ، کجایی ؟ چی کار می کنی ؟ فلانی کجاست ؟ کاری نداری ؟ خداحافظ

   میون همین جملات خیلی ساده و کوتاه بغض بزرگی گلومو فشار می داد و هر لحظه منتظر بود تا با یه جرقه بترکه و همه چیز رو خراب کنه ... ! حس کردم اونم پشت گوشی بغض گلوشو گرفته ... اما مثل یه مرد واقعی وایستاده بود ! چند روز اول بهش جواب سر بالا میدادم ! دلخور بودم ازش اما امروز حس کرده خیلی دلم براش تنگ شده .

   گوشی رو دادم به خواهرم ! در اتاق رو بستم ! و اون موقعه بود که وقتی دستم رو گذاشته روی پیشونیم دیدم که اشکام  از چشمام بی اختیار دارن جاری میشن !  و دیگه کنترل از دست رفت ...

   در اتاق رو باز کرد و از دیدن قیافه ام تعجب کرد ، با لحنی تلخ و بیهوده گفتم : به شما نگفتن اول در می زنن بعد میان تو ؟

    می ترسیدم چشای پف کردم نگاه های احمقانه ی اطرافیانم رو به خودم جلب کنه ! ولی خدا رو شکر نگاهی متعجب نشد ... !

 

  کافه نوشت :  الان موقع یه قلیان مشتی و یه قوری چای عطر داره ! کافه چی لطفا یه قلیان با یه قوری چای...

  اخ دلم لک زده برای گم شدن تو دود و ...

 

+ نوشته شده در 2008/2/17ساعت 11 PM توسط کافه چی |


 

 چند روزی بود نسبت به همه چیز یه حالت استغراف داشتم ! حالم از همه چیز بهم میخورد ! از هر حرکتی و کاری ! اینه معنی یه بیماری روانی محض ، مثل یه کاپوچینوی تلخ تلخ آمریکایی !  مثل یه هوای گرفته و یه شب تاریک و سرد . 

 نور لامپ های نئون کافه فضای تاریک مقابل کافه رو روشن کرده و هنوز صدای خش خش رادیو راک از اون ور کافه به گوشم میرسه ! چشام سنگین می شن و خواب به چشمام آروم آروم میزنه و  بی خبر چشمام بسته میشه و میرم به خواب . خواب می بینم مردم !  خواب می بینم روحم داره سیر می کنه !  چندتا چهری سرخ و گم شده توی تاریکی محض دارن هی با هم حرف می زنن و بحث می کنن ! " نه دیگه فرصتی راش نمونده ! باید عذاب بشه ! آره بیچاره ... دیگه راه فراری براش باقی نونده "

  همه ی این صحنه ها پاک میشن و میرن و من یهو از خواب میپرم ! چقدر خواب تلخی بود ! هنوز هم تلخی اون رو توی سراسر افکار و ذهنم حس می کنم !

  از اون وقت یه غقده ی سرطانی افتاده تو ذهنم و  هر روز  چنگ می اندازه به روحم . هر وقت با چیزی رو به رو میشم همش فکر می کنم چه کار ابلحانه ای ! چه کار پوچی ...

   آرزو می کنم کاش یه بچه بودم تا به یه اسباب بازی ساده بی ریا دلخوش می شدم . حلال که به این سن رسیدیم معنای خنده های احمقانه رو فهمیدیم و با ب مزه گی بیشتر از خوش مزگی آشنا شدیم و همش به دنبال این بودیم که :

    " این چه لباسی پوشیدی ؟  این چیه گوش میدی ؟ این چیه میزنی به موهات ؟ این چیه می خونی ؟ اونو نخور ! اینو بکن ! چرا  اونو نگاه کردی ؟ چرا ناراحتی ؟ چرا شب بیداری ؟ چرا چت می کنی ؟ با کیا میگردی ؟ ..."

 

 و من هنوز در گیر اینا هستم ! ذهنم ! روحم همه در گیر اینا هستن ! دیگه خسته شدم ! احساس عذاب وجدان دارم ! من ۲۰ ساله شدم و هنوز دقیق نمی دونم چی از این روزگار می خوام ؟ هنوز تو این جور چیزها گم شدم چه برسه به... ! پول میخوام ؟ مدرک میخوام ؟  آزادی میخوام ؟  میخوام به چی برسم ؟ اون دنیا میخوان با من چیکار کنن ؟ اون دنیا چیه ؟ قبر چیه ؟ بهشت کدومه ؟ جهنم یعنی چی ؟

   چی مهمه ؟ بهشت ؟ جهنم ؟ مسلمان ؟ به " غنا " گوش ندادن ؟ یا انسانیت ؟ یا فهم ؟ یا شعور واقعی ! یا یک عقل پر از منطق با حضور احساس قوی ؟

     ... !

+ نوشته شده در 2008/2/12ساعت 1 AM توسط کافه چی |


 

 اوضاع کافه داغونه ! یکی نیست اینجا پلیس رو خبر کنه ؟ بهتره خودم پلیس رو خبر کنم . اما گوشی خرابه .. مجبورم خودم همه چیز رو تموم کنم ... ! وای خدای من تنهایی چطوری می تونم حساب این همه گانگستر  رو برسم ؟ اما می تونم !

    نگاشون کن ! دارن بهم میخندن ... ! شیشه های روی قفسه ها رو میشکنن و منو مسخره میکنن ! بهم میگن تو اشتباه کردی کافه رو آوردی نزدیک محوطه ی حکومت ما افتتاح کردی !  خودت یه کاری کردی جوابش رو هم باید پس بدی !

   بعد اینکه  همه چیز رو بهم ریختن و هر چی پول تو صندوق بود برداشتن و رفتن ، تک و تنها یه گوشه ی کافه نشستم و در باره ی خودم فکر می کنم ! درباره ی اسمی که توشناسنامه دارم ! درباره ی خانوده ام ! خانوده ام کیا بودن ؟ باهام چیکار کردن ؟ چرا باید عواطف و احساسات من امروز تابع همه ی اون خلا هایی باشه که تو گذشته تو من به وجود اومده باشه ؟ چرا ؟

 چرا باید تو همه چیز تابع اونا باشم ؟ آیا فکر می کنم اونا خیلی آدم هایی خوبی برای الگو شدن هستن ؟ آیا واقعا اونا باید راه زندگیمو واسم روشن کنن ؟اما تنهایی هم خیلی سخته ! خدای من ...

    بعضی وقتها دوست داشتم جای یه روستایی تنها بودم و واسه خودم یه مزرعه ی کوچیک داشتم و یه کلبه ی کوچیک و هزاران ساعت خوش و آسوده ... !

....

  نسکافه با شیر داغ ؟ نه ! چاره ساز نیست ! میرم یه دوش بگیرم و بیام  و همه جا رو مرتب کنم !

 

+ نوشته شده در 2008/2/7ساعت 1 PM توسط کافه چی |


 

    شب است و من ميان سكوت خويش گم كرده ام مسير جلو را ... كاشكي ميان آشنايي و غربت فاصله اينقدر نبود تا بهتر ميشد از ميان مه شخصي را شناخت ... گم كرده ام خويش را ... گم مي كنم خويش را ... بين گفتن و انديشيدن ... بين گريزو ماندن و بين شك و فاصله پرده ايست ... هر بار كه خود را بين دو فاصله  وا مي اندازم سر آخر خود را تنها حس مي كنم ... چرا تو هيچ وقت تو نيستي ؟ ... من يه دست گم شده نيستم ... من همان نيستم كه تو گفتي ... زودتر از ان كه پرواز كني پريدي ... من يك قطعه سرزمينم كه مهرورزي يادش داده است دايه باران ... و « تو » تو نيستي .. به خاطر همه دوستيها بيا و بگو تو كه هستي ؟ من به تو احتیاج دارم ! پس یادمان یکدیگر را رها نکنیم !

چون می ترسم  مرا رها کنی و من در این میان گم شوم !

زیرا خانه ای نیست تا راهش را پیدا کنم !

 

 

+ نوشته شده در 2008/2/5ساعت 3 PM توسط Rock Soldier |


 

  ... اما سکوت چه فایده ای دارد ؟ این یه جمله بود ، نه ! نمیشه گفت جمله ، در واقع یه جرقه بود واسه شروع نوشتن این متن ، به دنبال موضوع خاصی نیستم تا در بارش بنویسم ! اما دوست دارم بنویسم ، فقط همین ...

   امروز عصر به طرف چهارراه منصور پیاده میرفتم !  دختر های جوان داخل پاساژ میرفتن ! پسرها بیرون پاساژمنتظر یه قول خودشون تیکه بودند ! یه پیرمرد با کروات که شاید به گفته ی خودش نشانه ی شخصی خودش بود رد شد ! روی دیوار یه آگهی زده بودند " یک عدید کیف مردانه ، حاوی مدارک مهم گم شده است ..." جمعیت منتظر تاکسی هست و من هنوز دز امتداد پیادور قدم میزنم ! یه لحظه یه مرد نابینا رو می بینم که در حالی که با عصا راه میره داره به جمعیتی که سر بساط دستفروش ها جمع شدن نزدیک میشه و  همون لحظه یه جوان حدود ۳۰ سال دستشو میگیره و با صمیمیت  راهنمایش می کنه ! همینطور که دارن باهام صحبت می کنن و میخندند در حالی که دستای همو بهم دادن من هم مات این صحنه ی زیبا به دنبال اونا میرم و هیچ چیزی غیر از اونا نمی بینم که یک لحظه یه صدایی منو به خودش فرامی خونه .. یه دوست قدیمی ... و اونا دور شدن ...

   همین اتفاق های کوچیک باعث میشه تا یه لحظه بشینم و چند ثانیه ای هم که شده به زندگی فکر کنم . از این زندگی چی میخوایم ؟ واسه چی به دنیا اومدیم ؟ به دنیا اومدیم تا درس بخونیم تا آینده مون رو بسازیم تا زن بگیریم تا بچه داشته باشیم تا نسلمون منقرض نشه و بعدش میان چند تن خاک دفن بشیم !

   آهان .. بعدش مهمه ... جهنم  یا بهشت ؟ اصلا چیزی به نام این دو تا وجود داره ؟ اگه بنا به گفته ی  کتاب های بینش و جزوات معارفی که تو این چند سال خونیدیم باشه ما هم اکنون باید در درجه ی بالا ی جهنم در حال عذاب های شدید باشیم از جمله فرو کردن میخ های آتشین داخل چشمامون و یا ریختن قیر داخل حلقمومن ویا ... و زندگی دنیویمون هم باید پر از بدبختی و مصیبت باشه !

  چقدر  ، ...

   چقدر سخته وقتی آدم به خاطر کارهای گذشتش تو خودش میشکنه و خودشو میبازه ! در حالی که قبل از اون به هیچی دست پیدا نکرده !

 

 .. من گم شده ام ! از بدو تولد ! من همانی شدم که گفته های ی دیگران به من تحمیل کرده اند !

   ... من گم شده ام ! فرصتی کمی برای یافتن خودم دارم ! از کی و چی میتونم کمک بگیرم ؟  آره ، خوب میدونم از هیچ کس نمیتونم کمکم بگیرم به جز خودم !

 آیا  فرصت برای خود را ساختن هنوز هم وجود دارد ؟

  کافه نوشت : یه استکان چای ، لطقا !

نوشته ی رییس بزرگ  : یادت باشه خوشبختی اون نیست که به اون چی بخوای برسی ، خوشبختی اونه که به اون چی داری قناعت کنی و خدا رو شکر کنی ...

 

   

+ نوشته شده در 2008/2/1ساعت 1 AM توسط کافه چی |


 امشب خیلی خلوته ! فقط یه جوان سیگاری ته کافه نشسته و از غصر تا به حال ۱ بسته سیگار تموم کرده ! باد آرومی تو. محوطه ی بیرون کافه میاد و تابلوی معلق کافه را با سر و صدا تکون میده ! سر جاده هر از چند گاهی چند تا ماشین رد میشن !

 به فکر افتادم تا یه قهوی شیرین درست کنم . همه ی وسایل حاضر بود ولی کو شکر ؟ تمام کشوه ها رو گشتم . به انباری سر زدم . صاقچه ها رو گشتم ! اما اثری از شکر نبود ! تنها چیزی که پیدا میشد ۲ ۳ تا حبه قند کوچیک بود ! بقیه فقط دونه های خرد نکرده ی سیاه قهوه بود !

 بی خیال قهوه !

 معلوم نیس چشه !  غرق دود سیگاره ! مثل اینکه اونم وقت درست کردنه قهوه شکر کم آورده !

 رادیو رو باز می کنم . تو میون صداهای خش خش سیگنال های رادیویی به یه ایستگاه ناشناس بر میخورم . در حال پخش یه موسیقیه ! یه ترانه ی پاپ :

   " دلم تنگه دیدنته ! 

      داد میزنه تو سینه ... همش بهونه میگره !

   می خواد تو رو ببینه "

  وقتی به فضای خالی کافه نگاه کردم یاد اون تیکه ی معروف از رضا یزدانی افتادم :

  " تو ی کافه ی نادری

    کنج همون میز بلوط

   دو تا صندلی لهستانی  ...

    هنوز منتظرن تا منو تو بشینیم گپ بزنیم مثل قدیما ...

   شب بشه ! مشتریا تا آخرین نفر برن  ...

    من و تو همیشه اولین و آخرین بودیم عزیز ... چه تو پاییزه سرد چه تو تابستونه داغ

   تابلوی بسته و باز پشت شیشه رو

   کافه چی بعد رفتن ما وارونه میکرد !

    چشمک ستاره ها رو می شمردیم ، یادته ؟

   واسه تنهایی شب غصه میخوردیم ، یادته ؟

    من مثل سایه ی تو ، تو واسه من مثل نفس !

    هر دومون براب همدیگه می مردیم ، یادته ؟

        دستامون تو دست هم گم می شدیم تو خواب شهر !

            ... دل دیونه ی من هی قدماتو می شمرد

      کوچه ها رو رد میکردیم تا خیابون بزرگ

      ... عطر ناب تو ، منو تا اخر دنیا می برد !

                           حالا تو نیستی و کافه دیگه کافه نیست !

                            حالا تو نیستی و اون کوچه دیگه صدا نمیزنه !

                          دیگه هیچ ستاره ای جرات چشمک نداره !

  هیچ کسی مثل من از نبودنت کلافه نیست ...

 

  ! ... هنوزم منتظرم ، توی کافه ی نادری !  کنج همون میز بلوط ...

 دوتا صندلی لهستانی هنوز منتظرن ! "

 

 ضایع نوشت : آقا پاشو برو دیگه ! اینجا رو کردی قهوهخونه ! مگه تو کارو زندگی نداری ؟ اه تا حالا ۱۰۰ تا قهوه خوردی .

+ نوشته شده در 2008/1/28ساعت 0 AM توسط کافه چی |